این دردها به درد دل من نمی‌خورند این‌حرف‌ها به درد سرودن نمی‌خورند

مجموعه: سرگرمی, شعر تعداد بازدید: 13
این دردها به درد دل من نمی‌خورند این‌حرف‌ها به درد سرودن نمی‌خورند

این دردها به درد دل من نمی‌خورند
این‌حرف‌ها به درد سرودن نمی‌خورند

شیواست واژه‌های رخ و زلف و خط و خال
اما به شیوه‌ی غزل من نمی‌خورند

ما و دل و طنین تپیدن به بحر خون
این شعرها به بحر تتن تن نمی‌خورند

این ریشه‌های خشک که در خاک تیره‌اند
آب از زلال آبی روشن نمی‌خورند

غم می‌خورند شاعرکان مثل آب و نان
اما دریغ، جز غمِ خوردن نمی‌خورند!

شاعر: قیصر_امین_پور

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

در سینه ام عجیب هیاهو شده ست باز
شیری درنده عاشق آهو شده ست باز

از یاد برده معجزه اش را پیمبری
چشمش به روی عالم جادو شده ست، باز

گویی کتاب قصه ی زیبا و کهنه ی …
دست و ترنج و تیغه ی چاقو، شده ست باز

عقلم به غیر عشق به جایی نمی رسد
با سنگ راه آینه همسو شده ست باز

بوی بهشت می رسد از دور بر مشام
موهای اوست! یا گل شب بو شده ست،باز؟!

اقرار می کنم که پس از سال های سال
دست دلم برای کسی رو شده ست باز

شاعر: سورنا_جوکار

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد
سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد

معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن
چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد

گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی
گهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد

چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او دارد
چو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد

گهی از گل سلب سازد گهی از مه رقم دارد
گهی رسم صنم آرد گهی طبع سمن گیرد

خم زلفش یکی دام است چون خورشید و مه گیرد
سر زلفش یکی شست است کو سیمین ذَقَن گیرد

شاعر: کسایی_مروزی

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

آنسوتر از تمامیِ قول و قرارها
پاییز را قدم زده‌ام بی‌تو… بارها…
پاییزِ کوچه با دو سه تا تاکِ ریخته
هی برگ برگ می‌تکد از شاخسارها
امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن
داری قرار با منِ دل بی‌قرار… ها
یک تخت،تخت ساده‌ءچوب، من و تو و..
گنجشک‌های جاده‌ی چالوس، سارها
یک باغ در تصرف شوم کلاغ‌ها
یک کاج در محاصره‌ی قارقارها
قلیان و چای، طعم غزل بر لبانِ من
چشمِ تو، شاه‌بیتِ همه‌ی شاهکارها
من جنگلم، به مخمل خورشید متهم
سر می‌کشند از در و دیوار، دارها
من زنده‌ام هنوز ولی گوش کن، ببین
سر می‌رسند از همه‌جا لاشخوارها
یلداترین شب از شب گیسوی باغ را
می‌زخمم از چکاچک خونِ انارها
بگذار عاشقانه بمیرم به پایِ تو
گردن بگیر مرگِ مرا، گرچه دارها…
ای گردبادِ خسته‌ی بی‌تکسوار! های!
گم کرده‌ایم رد تو را در غبارها
یک شب بیا تو با چمدانی پر از سلام
در ازدحام مبهمِ سوتِ قطارها
باز آن نگاهِ مخملیِ نخ نمای را
چون گل بدوز بر تن ما وصله‌دارها
ما خسته‌ها، فناشده‌ها، ورشکسته‌ها
ما بدقواره‌ها، یله‌ها، بدبیارها
امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن
هی چکه چکه می‌چکم از انتظارها
تو می‌رسی و هلهله برپاست خوبِ من
دستی تکان بده به سرور چنارها
این کوچه باغ با دو سه تا تاکِ ریخته
هی برگ برگ می‌تکد از شاخسارها
این بیت، سمتِ مبهمِ بارانِ دیرگاه
این کوچه را قدم زده‌ام بی‌تو بارها…

شاعر: محمدحسین_بهرامیان

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “این دردها به درد دل من نمی‌خورند این‌حرف‌ها به درد سرودن نمی‌خورند”

قالب تفریحی